جعفر شهرى باف
319
طهران قديم ( فارسى )
عشقى و صور اسرافيلها و امثال آن طرد و خاكمال و بدست مرگ و جلاد سپرده شده بود . در اينجا جاى چاپلوسان و دزدان و مسخرهگان و تهجنبانان و خودفروشان و عربدهكشان و بلهقربانگويان و مثال آنان و حيات و ممات آنها بوده كه بايد عزيز بشوند و قمر اين درك نكرده به خود و عادت روزگار و مردم خود دچار خبط شعور شده بود . خبط شعور در خودش كه بىخبر ، از : به حسنت مناز كه به تبى و به مالت مناز كه به شبى بند است ، و لئامت روزگار كه هر چه بدهد پس ميستاند ، سر و شكل و صدا و جويبار عوايد كه بطرفش سرازير مىشود را دائمى انگاشته چيزى براى زمان پس از آن نگذاشته بود ، و عدم دركش در شناخت مردم خود كه دوستى و عشق و علقه و خوشامدگويى هايشان حقيقى و لطفشان پايدار و چون ديگر مردمشان قدردان و حقشناس و سپاسگزار انگاشته بود ! از آن شب به بعد گاه و بيگاه جوياى حالش ميشدم كه هر بار خبرش از وضع و حال بدتر از دفعهء پيش ميرسيد ، كه بايد هم بدتر ميرسيد كه گرفتار بيمارى بيهودگى و بىمصرفى و بدتر از آن دچار ذلت بىنوايى و فقر شده بود ، چنانچه پيرى و بيمارىهاى گونهگونش پس از رانده شدن از راديو كه زنگ بيخودىاش به گوش طنين افكنده بود رو آورده بود ؛ تا روزى به اتفاق يكى از رفقاى اهل هنر به ملاقات و نه بلكه به عيادتش رفتيم . به ملاقات قمرى كه در بستر بيمارى و غربت بيكسى افتاده ، پيرزنى كه ندانستيم كه بود كنارش نشسته به او ، چنان كه آخرين لحظات حياتش را انتظار ميبرد خيره شده بود . قمرى كه مزد و قدر و سپاس پنجاه سال عمر هنرىاش چند شيشه دوا و دستهگلى كوچك نيمه پلاسيده كه در ليوان آبخورى دهن گشادى گذاشته شده بود و جعبه شيرينى نيمخوردهاى كه كمبودش تعارف عيادتكنندگان شده ، روى قالى كهنهى نخنماى كنار بستر محقرش كه روى زمين گسترده بود گذاشته شده بود . ! ديدگانش را غبار مرگ گرفته ، حرف نمىتوانست بزند و يعنى حرفى نداشت كه بزند ! كه با خداحافظى با پيرزن بيرون آمده به حال خودش گذاشتيم .